بگویم و بدانـے ...!
یا ...
نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند ...!!!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
دلـــــــــــــ ــــــــم.....!!!
تمامـِ لباس عروس ـهآی دنیا را همـ کهـ بیاورند ...
برایمـ چون لباسِ عزاستـــ !
وقتی
عروسـَتـــدیگریستـــ
شنیده ای صد بار،
صدای دریا را .
***
سپرده ای بسیار،
به سبزه زارش، پروانه تماشا را .
نخوانده ای - شاید -
درین كتاب پریشان، حكایت ما را :
همیشه، در آغاز،
چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،
سرود شوق به لب، گرم مستی و آواز ...
***
سحر به بوسه خورشید شعله ور گشتن !
شب، از جدائی مهر
به سوی ماه دویدن، فریب خوردن، باز،
دوباره برگشتن !
فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن
دوباره جوشیدن
دوباره كوشیدن
تن از كشاكش گرداب ها به در بردن ،
هزار مرتبه با سر به سنگ غلتیدن،
همه تلاش برای رسیدن، آسودن،
رسیدنی كه دهد دست،
بعد فرسودن !
همیشه در پایان،
به خود فرو رفتن. در عمق خویش. پاك شدن !
در آن صدف، كه تو « جان » خواندی اش ، گهر گشتن !
***
نه گوهری، كه شود زیوری زلیخا را !
دلی به گونه خورشید، گرم، روشن، پاك
كه جاودانه كند غرق نور دنیا را ...
***
اگر هنوز به این بیكران نپیوستی
ز دست وامگذاری امید فردا را!
تو اگر پاییز زردی
واسه من بهار سبزی
تو اگر هوای سردی
واسه من همیشه گرمی
تو اگر ابر سیاهی
واسه من ابر بهاری
تو اگه دشت گناهی
واسه من یه بی گناهی
تو اگه غرق نیازی
واسه من یه بی نیازی
تو اگه رفیق راهی
واسه من یه تکیه گاهی
به خاطر روي زيباي تو بود
که نگاهم به روي هيچ کس خيره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هيچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهاي عاشقانه تو بود
که حرفهاي هيچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکي باران را درک نکردم
به خاطر عشق بي رياي تو بود
که عشق هيچ کس را بي ريا ندانستم
به خاطر صداي دلنشين تو بود
که حتي صداي هزار ني روي دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو
چقدر دور و چه دست نیافتنی شد ماجرای گره خوردن دست هایمان.چقدر شیرین بود روز اعلام عشق مان و چه دور از انتظار بود این همه انتظار.صبرهای ما با پاهای کوچک شان،زیرکانه جوانی مان را به آرشیو پوسیده ی زندگی کشاندند و باز هم محکوم شدیم به انتظار.