فرقـے نمـے کند !!

بگویم و بدانـے ...!


یا ...


نگویم و بدانـے..!


فاصله دورت نمی کند ...!!!


در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!


جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:


دلـــــــــــــ ــــــــم.....!!!


تنهایی

تنهایى حس بهترى ست نسبت به زمانى كه كسى در كنارت باشد و باز هم احساس كنى كه تنهایى ...

لباس عروس

تمامـِ لباس عروس ـهآی دنیا را همـ کهـ بیاورند ...

 برایمـ چون لباسِ عزاستـــ !

 وقتی

عروسـَتـــدیگریستـــ


كاش ...

كاش امشب عاشقی هم پا می گرفت

تشنگی هم طعم دریا می گرفت

كاش امشب كوچه های منتظر

یك سلام گرم از ما می گرفت

این سكوت تلخ . دنیای من است

كاش دستت . دست دنیا میگرفت

آسمان ابری ترین اندوه را

از دل سنگین شبها می گرفت

پنجره دلتنگ چشمی آشناست

كاش می شد عاشقی پا می گرفت

من و باران

آســمان بــ ـارانــ ـی استــــ

اشـ ـکــ مــ ـن هـم جــ ـاری استــــ


شـایـد ایــ ـن ابــر کهـ مــ ـی نالــد و مــ ـی گـــرید از درد مــ ـن استـــ


شـایــد آســمان هـم از دل مــ ـن بـا خبــ ـر استـــ!


شــایـد او مــ ـی دانـد


کهـ فــ ـرو خــوردن غــ ـم


قـاتـل جـان مــ ـن استـــ


مــ ـن زیــر بــ ـاران از غـ ـم و درد خـود مــ ـی نالــم!


اشکـــ خود را نگهــ مــ ـی دارم با یکـــ بــغض کهــنهــ


مــ ـن رهــایـش کــ ـردم بـاز زیــ ـر بــ ـاران


مــ ـن زیــ ـر بــ ـاران اشــ ـکهـا مــ ـی ریــزم!


همــ ـگان در گــذرنـد!


بـاز بــ ـی هیــ ـچ تـامــ ـل در مــ ـن!


ســر به ســ ـوی آســمان مــ ـی ســایم!


مــ ـن نمیــ ـدانم!

صــورتــ ـم بـ ـارانــ ـی استــ یــا آســمان بــ ـارانــ ـی استــــ

شنیده ای صد بار،

صدای دریا را .

***

سپرده ای بسیار،

به سبزه زارش، پروانه تماشا را .

نخوانده ای - شاید -

درین كتاب پریشان، حكایت ما را :

همیشه، در آغاز،

چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،

سرود شوق به لب، گرم مستی و آواز ...

***

سحر به بوسه خورشید شعله ور گشتن !

شب، از جدائی مهر

به سوی ماه دویدن، فریب خوردن، باز،

دوباره برگشتن !

فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن

دوباره جوشیدن

دوباره كوشیدن

تن از كشاكش گرداب ها به در بردن ،

هزار مرتبه با سر به سنگ غلتیدن،

همه تلاش برای رسیدن، آسودن،

رسیدنی كه دهد دست،

بعد فرسودن !

همیشه در پایان،

به خود فرو رفتن. در عمق خویش. پاك شدن !

در آن صدف، كه تو « جان » خواندی اش ، گهر گشتن !

***

نه گوهری، كه شود زیوری زلیخا را !

دلی به گونه خورشید، گرم، روشن، پاك

كه جاودانه كند غرق نور دنیا را ...

***

اگر هنوز به این بیكران نپیوستی

ز دست وامگذاری امید فردا را!

تو اگر پاییز زردی

واسه من بهار سبزی

تو اگر هوای سردی

واسه من همیشه گرمی

تو اگر ابر سیاهی

واسه من ابر بهاری

تو اگه دشت گناهی

واسه من یه بی گناهی

تو اگه غرق نیازی

واسه من یه بی نیازی

تو اگه رفیق راهی

واسه من یه تکیه گاهی

حکایت جالبیست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند.

به خاطر تو...

به خاطر روي زيباي تو بود
که نگاهم به روي هيچ کس خيره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هيچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهاي عاشقانه تو بود
که حرفهاي هيچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکي باران را درک نکردم
به خاطر عشق بي رياي تو بود
که عشق هيچ کس را بي ريا ندانستم
به خاطر صداي دلنشين تو بود
که حتي صداي هزار ني روي دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو

فاصله ها

چقدر دور و چه دست نیافتنی شد ماجرای گره خوردن دست هایمان.چقدر شیرین بود روز اعلام عشق مان و چه دور از انتظار بود این همه انتظار.صبرهای ما با پاهای کوچک شان،زیرکانه جوانی مان را به آرشیو پوسیده ی زندگی کشاندند و باز هم محکوم شدیم به انتظار.